X
تبلیغات
از سر بی حوصله گی
 
   

 

از سر بی حوصله گی
 

سحر لطیفیان

خدا تو را کلمه خواند و بر دهانم ریخت
سپس به هیت یک شهر برزبان ریخت
جهان تسلسل تاریکی و عمیقی بود
ستاره خواند تو را و در آسمانم ریخت

» اردیبهشت 1392
» فروردین 1392
» اسفند 1391
» بهمن 1391
» دی 1391
» آذر 1391
» آبان 1391
» مهر 1391
» شهریور 1391
» مرداد 1391
» تیر 1391
» خرداد 1391
» اردیبهشت 1391
» فروردین 1391
» اسفند 1390
» بهمن 1390
» دی 1390
» آذر 1390
» آبان 1390
» مهر 1390
» محمد علی بهمنی
» مهدی فرجی
» ترانه
» گراناز موسوی
» ترانه های گیج
» ترانه
» خواب سبز بهار
» دل نوشته
»
» اسیر
» مرگ
»
 

ترانه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392
 

مگه تا اون ور جاده های شهر 

 چقدر راه نرفته مونده بود؟

مگه تو چشمای سبز  پنجره

  گل بی تا از خدا نخونده بود؟

مگه معجزه نبود تو دست ما ؟

مگه شب با دست ما سحر نشد؟

یادته رو اسم شهرا خط زدیم؟

دیگه چشم هیچ غریبی تر نشد 

وقت خواب  بی ترانه است  گل  بی تای قشنگ 

پر اشکم پر شعرم منم و این دل تنگ 

حالا تنهایی دوباره میزنه بارون  رو دستات 

پر میشن از باور شب رنگ آبی نفس ها ت

حالا تا صبح نگاهت انگاری یه دنیا راهه

هرچی راه میره تو  شب ها باز ته جاده سیاهه

 تو ببند چشمات و ساده اون دیگه حالا  تو ابراس 

 اون  گذشته از من و تو . تو دلش زندگی بر پاس 

 تو باید تنها بمونی با همون چتر شکسته ات 

زیر بارون توی پاییز با چشای خیس بسته ات 

 وقت خواب این ترانه اس گل بی تای قشنگ 

پر اشکم پر شعرم  منم و این دل تنگ 

حالا تنهایی دوباره میزنه بارون رو دستات 

 پر میشن از باور شب رنگ آبی نفس هات

//////////////////////////


شهید عشــــق تورا نیـستــــ خون‌بــها جـزتـو ....
بـه زیـر تیـغ نـدارم مدعــــا جـز تـو ...

مریض عشق تو را حاجتی به عیسی نیست
که کس نمی کند این درد را دوا جــزتـو...


 

 
 
 

گراناز موسوی پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392
 

سلام

اول یک عذر خواهی برای این پست بلند اما به نظرم  مهم بود 

دوم اینکه 

میتونید برای آشنایی بیشتر با این شاعر موفق و زندگینامش به ادامه ی مطلب رجوع کنید 


(حرف های روپوش سرمه ای)

حتا تمام ابرهاي جهان را به تن كنم 

باز ردايي به دوشم مي افكنند 
تا برهنه نباشم
اين جا نيمه ي تاريك ماه است
دستي كه سيلي مي زند 
نمي داند
گاهي ماهي تنگ 
عاشق نهنگ مي شود
بي هوده سرم داد مي كشند 
نمي دانند
ديگر ماهي شده ام 
و رودخانه ات از من گذشته است 
نمي خواهم بيابان هاي جهان را به تن كنم
و در سياره اي كه هنوز رصد نكرده اند 
                                       نفس بكشم 
حتا اگر باد را به انگشت نگاري ببرند 
رد بوسه ات را پيدا نمي كنند

به كوچه بايد رفت 
گرچه ماشين ها از ميان ما و آفتاب مي گذرند 
به كوچه بايد رفت 
اين همه آسمان در پنجره جا نمي شود.

مي خواهم در جنوبي ترين جاي روحت 

                                        آفتاب بگيرم 
چراغ سقفي به درد شيطان هم نمي خورد 
آن كه پرده را مي كشد 
                                نمي داند
 هميشه صداي كسي كه آن سوي خط ايستاده 
                                         فردا مي رسد
بگذار هر چه مي خواهند 
                             چفت در را بيندازند
امشب از نيمه ي تاريك ماه مي آيم 
 وتمام پرده ها و رداها را 
تكه تكه خواهم كرد 
بگذار براي بادبادك و شب تاب هم
اتاقي حوالي جهنم اجاره كنند 

من هم خواهم رفت 

مي خواهم پيراهنم را به آفتاب بدهم.            ارديبهشت 1376

(آن که گفت آری)


 آن كه گفت…

“آري ” پنجره اي را كه تو آوردي بست
دستي كه امضا كرد 
                     پاي تمام درها را بريد 
از ما چه مانده است
جز سايه هايي كه گل هاي ملافه را آب مي دهد؟

ديشب نيمي از صورتم خدا را صدا كرد و عينكم
                                          آسمان را اشتباهي رفت 
ديشب انگشتانت نيمي از آينه را كبود كرد و پنجره رابست 
بي سؤال 
      بي تعجب
          فقط نقطه
هميشه نقطه سرخط اما 
كارمند ته خط مسافر مي كشد 
                            دربست 
                                 همه تجديد شده ايم
در بن بست كدام كهكشان مردي است 
                                   كه دست روي ماه بلند نمي كند؟
ديشب تمام كوچه هاي بي گنجشك مي گفتند : 
                                       در را ببند و بيا 
كليد در جيب هر رهگذري راه مي رود 
وعسل به ياد سيزدهمين ماه مي ماند
عينكم اما شكسته بود و نيمي از آينه گريه مي كرد

“آري ” پاي فردا را در جكمه ي زمستان گذاشت و رفت 
دريا به نوبت شد 
ماه سربرهنه را بردند 
و عكس پلاك كوچه روي تاقچه ماند 
يادم بماند از گور گمشده ام نام كوچه اش را سؤال كنم

“آري ” انگشت هيس روي آسمان گذاشت و رفت
گاهي آن قدر دير مي شود 
كه باد بادك از تو مي گريزد و مرد مي شوي 
پوست كنده بگويم :
                  عروسكي روي زندگي ام بگذار 

كاش در آينه عكس قديمي مان بود
من آري نمي گفتم 
تو امضا نمي كردي 
 از پنجره ي چارتاق 
                با هم به دريا مي زديم.                    دي 1374

 

آوازهاي زن بي اجازه


قهر 
پوست مي اندازم 
در فصل اتصالي سيم هاي رابطه 
برق از چشمانم مي پرد 
و شميران تنت ديگر 
                      شمشادم نمي كند
در خطوط ناشناس كفت 
بيدبيد مي لرزم و 
دلم گم گم  
گم تر از حشره اي بي ربط
                         از حاشيه مي رود .


(فرودگاه)

كيفم را بگرديد  چه فايده ؟
ته جيبم آهي پنهان است كه مدام شنيده : ايست !

ولم كنيد ! 
           اصلاً با بوته ي تمشك مي خوابم و از رو نمي روم
چرا هميشه زني را نشانه مي گيريد 
كه دل از ديوار مي كند 
                     قلبي به پيراهنش سنجاق مي كند؟ 
در چمدانم چيزي نيست
جز گيسواني كه گناهي نكرده اند
                                               ولم كنيد!
خواب ديده ام اين دل را از خدا بلندكرده ام كه به فردا نمي رسم
خواب ديده ام آن جا كه مي روم
كفش هايم به جمعه مي چسبد
نكند تمام زمين خدا سرطان خون دارد ؟
قاصدكي را فال مي گيرم و رها مي كنم به ماه :
برگرد جمعه ي روزهاي بچگي 
برگرد با همان پسرك كه بادبادك روييده بود از دستش 

 و من با تمام ده انگشتي كه بلد بودم 
                                  عاشقش بودم 
چرا هميشه زني را نشانه مي گيريد 
كه قلبي به پيراهنش سنجاق كرده است ؟
 
اين جا هميشه پرواز معطل است 
در تير و كمان كوچه هاي جنگ 
                         يا دامن گلدار تناب رخت
 به هر حال شب پره ها پير مي شوند 
دست كم عكس كودكي ام را پس بدهيد !
غريب تر از بادبادكي كه در گنجه ماند
مهر مي خورم و دلم براي خانه تنگ مي شود 

 آنتن آسمان را نشانه مي رود اما 
برب


از در به‌دار
از چمدانی به آسمانی دیگر
دار به دار
دنبال زنی گشتم
که هر وقت خودش می‌خواهد بدهد
به باد
مو‌هایش را
به آب
هی گل‌گل
و بدهد
به شاخه‌ای از جنگل
هی جان
وقتی که خودش بخواهد نه خداش
منم که تیک‌تاک
از آسمانی به بستری دیگر
هی حرام‌تر شدم
و تابستان مو‌هایم که تک‌تک
هی دی‌تر
و جنگل ستاره‌ای نداشت
هی جان‌جان
و جنگل ستاره‌ای نداشت.
من از موهای سپید آینه می‌ترسم
از کوه‌های تعطیل
مسافرخانه‌هایی که راهم نمی‌دهند
و شهادت من به اتفاق پشت پنجره‌ رسمی نیست. (پابرهنه تا صبح، ص ۴۱)

از پاهای ساعت خون می‌چکد
پلیس ژیانی را جریمه می‌کند
دادگاه هنوز سرگرم گلدان‌ها و فواره‌های مجرم است. (همان، ص ۳۳)

شانه‌به‌شانه‌ی روزهای سورمه‌ای
خاکستری

سیاه
آه...
باید سر کنم
گره بزنم‌ و
تاب بیاورم. (آوازهای زن بی‌اجازه، ص ۵۸)

نمی‌گذارند.
بی‌چراغ
بی‌صدا
بی‌سر بخوانم؟
بی‌سپر بخوانم؟ (همان، ص ۲۹)




ادامه مطلب

 

 
 
 

ترانه های گیج جمعه سی ام فروردین 1392
 


(1)

خواب و از چشام گرفته بغض  حرفات 

دیگه بسه این جدایی چقدر خدا نگه دار؟

یه بارم سلام باش و بزا زندگی شرو شه 

توی این رابطه ی گرم دست چشمای تو رو شه 

یادته یه شب تو بارون با دلم قرار داشتی ؟

تو نیومدی وبارون  زده بود به  بیقراری 

توی دفترم کشیدم جای تو یه خط تیره 

بس که فاصله گرفتی دفترم بسته نمیشه 

خواب و از چشام گرفته بغض بارونیه حرفات 

من پر از سلام بودم 

تو پر از خدا نگه دار 


//////////////////////////////////////

(2)

نگام میکنی تا چشات گرم شه 

دل بالشت باز بارونیه 

به خوابت میام  تا صدام میکنی 

تو خواب تو هر شب یه مهمونیه 

چشت باز میشه به سقف اتاق 

کمی پنجره آرزو میکنی 

نفس میکشی تا که خالی بشی 

نفس میکشی  تا تحمل کنی 


//////////////////////////////////////

(3)

شبیه بغض غزل گریه های یکریزی 

که توی کاسه صبرم بهونه میریزی 

به اسم کوچک تو میخورم قسم عمری 

عبور دادی من و از شبای پاییزی 





 

 
 
 

ترانه جمعه دوم فروردین 1392
 

دستتو دور  گردنم بنداز    

بغض کن که دوستت دارم 

محکم این خنجر و فرو بکن و  

در گوشم بگو که ناچارم .....

دست بردار از سرم بسه 

کی باید  قلبم و مجاب کنه؟ 

تو شکستی من و که این حجله 

رو سیاهیمو تو ی قاب کنه 

قبل اینکه بری پی کارت 

 لطفا این خنجر و  بکش بیرون 

تکیه ام  رو به  این درخت بده

ریشه هاش و سیر کن از خون

  داشتم با فروغ میگفتم 

راست گفتی ولی دیگه دیره 

دستهایی که دور  گردنمه 

داره شکل  طناب میگیره 

خنجرت رو بگیر میترسم 

دست نامرد دیگری برسه

آدمایی  که  قدر  نشناسن

گردن عشق  دستشون برسه 

شاید این خنجری که پشت منه

پشت نسلای بعدیم باشه 

پس کتاب فروغ و میذارم

تا که میراث  نسلمون باشه 

  

  


 

 


 



 

 
 
 

خواب سبز بهار دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391
 

رو به راهم دگر  مجالی نیست
باید از این خزان گذر بکنم  
چمدان های  زرد را  ببرم 
به زمستان غم  سفر بکنم 
ادمک های کوچه ی برفی  
 بر ف های نشسته بر قالی   
من نگاهی دوباره میخواهم 
مرد مک های برفی خالی  
بر فها را کمی عقب زده ام 
تن  لخت عروس  بیرون زد   
ناگهان  دختری  به نام بهار
شال سبز عروس را آورد
 کل کشیدم  دوباره  گل کردم   
بین آغوش باز تقدیرم  
با نگاهی سفید و رویایی
من بهار تازه ای دیدم      
دل خوشی های بی شمار من 
در زمستان  به بار میشیند 
بذر های عقیم تجربه ام 
خواب سبز بهار میبیند 


 

 
 
 

دل نوشته یکشنبه بیستم اسفند 1391
 

بگذار بگویند رفته ام 

من نیز بار ها 

 گفته بودم که  میروم 

رفتن 

فعل کسی ست  که   برای ماندن 

 جنگیده   

فعل کسی که شاید به شدت  

 زخمی ست 

ودیگر  

ترجیح میدهد 

تنهایی اش را بردارد

تا 

جایی که میتواند 

دور بشود

اما از آنجایی که زمین را گرد آفریده اند 

 تنها به خودش برسد 

آنگاه 

تنهایی تازه ترش  را  در کوله اش بگذارد 

ودر حال که 

با گریه 

فعل جدیدش را صرف میکند 

به راهش ادامه دهد   

 

//////////////////////////////////////////////

در من رسوب کرده دگر فعل گم شدن 





 

 
 
 

جمعه هجدهم اسفند 1391
 

جای تبر پای درختان شکسته 

پرواز وحشت کرده ،کوچ دسته دسته 

دیگر خدا هر جا  که باشد در امان نیست 

از کفر دسته جمعی زاغان خسته 

دست پدر،پاهای من ،چشمان مادر 

یک جنگل بر روی پینه ، زخم بسته 

ما ار تباطی سخت و دشواریم ،هر چند 

با یک طناب کهنه ی از هم گسسته 

امسال حتما بی بهاری هم  دلیلی ست

بر برف سنگینی که بر سر ها نشسته

لطفا بیا ما را در این آتش برقصان 

ما پای میکوبیم  با پاهای بسته  


 

 
 
 

اسیر جمعه بیست و هفتم بهمن 1391
 

دردم فقط این نیست که بستند پرم را 

ترسم که ببندند چش در به درم را 

ترسم که بفهمند قفس جای کمی نیست 

دیوار بچینند همه دور و برم را 

یک پنجره بازاست به روی کلماتم 

پوشانده درختی دهن سبز سرم 

پوشانده درختی که دگر ریشه دوانده است 

تا سرخی چشمان به خون بارورم را 

یک عمر اسیری به من آموخت نباید 

انکار کنم سختی راه سفرم را 


 

 
 
 

مرگ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391
 

به ابدیت مرگ اعتقاد ندارم 

درخت خواهم شد 

سیب خواهم داد 

بزرگ خوام شد 

و سایه بان  سربازی میشوم 

که  

پوتین هایش را 

برای جنگ میبندد 

من 

مرگ ندارم 


 

 
 
 

پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391
 


یک پیشنهاد 


 

 
 
» مسعود رشیدی
» زندگی
» عطر بهشت (ریحانه کرم پور)
» باران نارنجی
» پاکنویس(انجمن شعر دانشگاه پیام نور)
» علی حیات بخش
» فرخ حاجی علی
» لیوان خالی
» امریکایی ها (فرید قدمی)
» بهترین شعر هایی که خواندم
» عبور آزاد
» شعر ها و نوشته های محمد مرادی نصاری
» یزدان سلحشور
» مسافر گمشده آسمون
» فرکانس
» طعم گس خورشید(مهدیه لطیفی)
» سنگ خارا(ضیا الدین خالقی)
» رضا محمدی
» سنگچین(سعید بیابانکی)
» از مخمل و ابریشم(بهروز یاسمی)
» هارایلار
» آینه
» آستین تر
» قهوه و سیگار
» اشعار محسن طاهری
» خلوت بارانی
» مهدی اخرتی
» میخکوبیسم
» سید مهدی موسوی
» آصف نوروزی
» مرز تنهایی
» فورگ (رسول امیری)
» اتاق شعر (ابراهیم عالی پور)
» عطارد
» دیشب نامه
» بعد از لبخند(راضیه آب نیکی)
» تا نبودن مهر می ورزم (مرتضی روشن بین)
» دفتر فکر
» آوای قلم
» حمزه زارعی
  RSS 2.0  

Weblog Themes By Blog Skin
 

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود