از سر بی حوصله گی
 

سحر لطیفیان

خدا تو را کلمه خواند و بر دهانم ریخت
سپس به هیت یک شهر برزبان ریخت
جهان تسلسل تاریکی و عمیقی بود
ستاره خواند تو را و در آسمانم ریخت

» تیر 1393
» فروردین 1393
» بهمن 1392
» دی 1392
» مهر 1392
» شهریور 1392
» مرداد 1392
» اردیبهشت 1392
» فروردین 1392
» اسفند 1391
» بهمن 1391
» دی 1391
» آذر 1391
» آبان 1391
» مهر 1391
» شهریور 1391
» مرداد 1391
» تیر 1391
» خرداد 1391
» اردیبهشت 1391
» فروردین 1391
» اسفند 1390
» بهمن 1390
» دی 1390
» آذر 1390
» آبان 1390
» مهر 1390
» محمد علی بهمنی
» مهدی فرجی
» غزلم
» مبتلا بشم خوبه
»
» اصل مطلب
»
»
» حال گذشته
»
» تولد
» چند ساله
 

غزلم سه شنبه سوم تیر 1393
 

یک آسمان ابرم ولی باران ندارم / لبریز شیطانم دگر انسان ندارم/ از سمت پاییز آمدم، از سمت زردی/ حتی بهار اندازه ی گلدان ندارم / گفتی بیا با بودنت بارانی ام کن / حالا که فصلی غیر یخبندان ندارم؟؟؟/ شرمنده ام دیر آمدی، کارم تمام است/ جز یک دل وامانده ی ویران ندارم / شیطان چشمانت چه میخواهد دوباره؟/ بس کم، دگر من طاقت تاوان ندارم / من در دروغ واضح یک عشق مردم / یک لحظه ام دیگر به تو ایمان ندارم ....................................................................................................................... سحر

 

 
 
 

مبتلا بشم خوبه پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393
 

توی هر ضرر باید استفاده ای باشه
باخت باید احساس فوقع العاد ای باشه
آه فاتح قلبم فکرشم نمیکردی
رام کردن این شیر کارِ ساده ای باشه
آه چشمه ی طوسی آه چشم ویروسی
بعد از این به هر دردی مبتلا بشم خوبِ
مبتلا بشم مُردم مبتلا نشم مِردم
از تو درد لذت بخش هر چی میکشم خوبه
من یه بچه ی شیطون توی کوچه ها بودم
عشق تو بزرگم کرد عشق تو هلاکم کرد
جیک جیک مستونم بود و عشق بازیگوش
مثلِ جوجه ی مرده توی باغچه خاکم کرد
آه چشمه ی طوسی آه چشم ویروسی
بعد از این به هر دردی مبتلا بشم خوبِ
مبتلا بشم مُردم مبتلا نشم مُردم
از تو درد لذت بخش هر چی میکشم خوبه
آفرین به این زور و آفرین به این بازو
آفرین به این چشم و آفرین به این ابرو
آفرین به هر شب که بی گدار میباره
با جنون در افتادن خیلی آفرین داره
با تو هیچ کس جز من بی سپر نمی جنگه
با تو هیچ کس از این بیشتر نمی جنگه
با جنون در افتادم باز کار دستم داد
آه فاتح قلبم عشق تو شکستم داد
آه چشمه ی طوسی آه چشم ویروسی


 

 
 
 

سه شنبه دوازدهم فروردین 1393
 

 من اونیم که سایه ام نداشت 

دلش رو توی کوچه جا گذاشت 

همون که تو دلش غما رو کاشت 

غیر از این سکوت،  چیزی  بر نداشت 

 من اونیم که گریه میکنه 

همون که بغض و ول نمیکنه 

 همون که هیچکی باورش نکرد 

اشک و عاشق ،گونه میکنه 

 صدام که  سر به آسمون کشید 

 دلای عاشق و به  این جنون کشید 

 خدا ببخشه اون وکه نموند

 که قلب  سادم و اون به خون کشید 

 عشق ادعا سرش نشد ،آخرش نشد 

که یاد من بره 

 آسمون و باورش نشد 

 کبوترش نشد 

 دوباره بپره 

 من اونیم که خیره  رو  دره 

 خوشیش و میده  غصه میخره 

که حالش از همیششششه بد تره 

 دل نمیده و دل نمی بره 

 کسی که با کسی قدم نزد 

تو خونه عکسی غیر غم نزد 

 سری به قلب عاشقم نزد 

 اون که رو دلم  زخم کم نزذ


 



  



 

 
 
 

اصل مطلب دوشنبه یازدهم فروردین 1393
 

پاشدم  پنجره رو باز کردم   که هوای تازه ی   بهار بزنه تو اتاقم و حالم عوض شه 

دیدی به بعضیا هوای خوب نمیسازه ؟؟؟/

به صرفه افتادم  بعد حالت تهوع   اما  پنجره رو نبستم 

 دیدی بعضیا به خود آزاری علاقه دارن ؟؟؟؟

کالکشن آهنگام و باز کردم  رفتم   سراغ آهنگای  غمگین 

دیدی بعضیا  تا بی کار میشن  میرن خاطره هاشون و شخم میزنن؟؟؟؟

چقدر از این بعضیا بدم میاد 

دیدی بعضیا خودشونم  قبول ندارن؟؟؟؟

بعدشم اومدم کانکت  شدم ببینم  این جا چه خبره؟؟/

دیدم  همه کوچ کردن  و رفتن  ای با با چته  دختر؟؟؟؟

با خودم گفتم چرا بنویسم  ؟؟؟ 

حالا  به سرم زده  که   یه چیزای جدید بزارم که هم به درد بعضیا بخوره هم خودم شاید  هر روز به روز بشم 

شاید هر هفته  

 شایدم هر ماه اما  خوب میخوام  چیزای خوبی بنویسم چیزایی که  بهشون اعتقاد دارم نه شعار بدم  نه دروغ بگم

شایدم  فقط اومدم و نوشتم  حالمان خوب است  غم کم میخوریم 

 کم که نه 

 هر روز کم کم میخوریم 

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

ترجمه فارسی

Lyrics

من یک لطیفه را شروع کردم

در حالی که تمام دنیا گریه را شروع کردند

اما من ندیدم

که اون لطیفه در خودم بود

آه نه

من شروع کردم به گریه کردن

در حالی که تمام دنیا شروع کردند به خندیدن

آه کاش متوجه شده بودم که اون لطیفه در خودم بود

 

به آسمانها نگاه کردم

با دستانم چشم هایم را مالیدم

و از تختخوابم بیرون افتادم

سرم از چیزهایی که گفته بودم درد گرفته بود

تا اینکه در نهایت مردم

در حالی که همه دنیا زنده بودند

آه کاش متوجه شده بودم که اون لطیفه در خودم بود

 

I started a joke

which started the whole world crying

But I didn't see

that the joke was on me

oh no

I started to cry

which started the whole world laughing

Oh If I'd only seen that the joke was on me

 

I looked at the skies

running my hands over my eyes

And I fell out of bed

hurting my head from things that I said

'Till I finally died

which started the whole world living

Oh If I'd only seen that the joke was on me

 



 

 
 
 

جمعه هجدهم بهمن 1392
 

یک شهر میدانند نام تازه ات را 

با درد پیدا میکنم آوازه ات را 

حالا لباسی کهنه بر قاموس شهرم 

یک عمر قیچی خورده ام اندازه ات را 

 




 

 
 
 

جمعه هجدهم بهمن 1392
 

هیزمی جز تو به آتش خانه ام محرم نبود 


 

 
 
 

حال گذشته دوشنبه سی ام دی 1392
 

گذشته  آمد و زنگ خانه ی مان  را زد 

آغوشت را باز کردی و لباس پوشیدی 

کفش هایم را برداشتم تا فرار...

اما دیر شده بود 

گذشته نمیدانست  من و تو چه نسبتی باهم داریم 

خودش را نشان داد و اتاق  لبریز از خاطرات شد 


زنی برایت گریست 

مردی به پایم افتاد

 

مشت 

مشت

 رو شدیم 

اما 

من و تو  بر سرش ریخنیم تو 

تو پاهایش را گرفتی من دستهایش را 

و باهم گذشته را به ذهن بن بست کوچه انداختیم

بی آنکه بدانیم 

 عابران گرسنه ی این شهر 

به ته مانده های  قاب های خالی هم رحم نمی کنند 

حالا استاده ایم رو به روی هم چشم در چشم 

پلک هایمان را بر قضاوت میبندیم 

بگذار گذشته

 هرچه که می خواهد زنگ بزند 

من و تو درحال خوابیده ایم

در اکنون آغوش هم 



 

 
 
 

چهارشنبه هفدهم مهر 1392
 

انقدر حالم خرابه که اگر 

با کسی چیزی بگم از رازم 

بدون اینکه خودم خواسته باشم 

تو رو از چشم همه میندازم 



 

 
 
 

تولد جمعه پانزدهم شهریور 1392
 

از خواب بیدار شد و یه راست سراغ آینه رفت  و از دیدن  چند جوش جدید در صورتش  ناراحت شد 

و با خودش گفت ینی نمیشد  امروز  فقط امروز و جوش نزنم ؟؟؟

 با موچین کمی زیر ابرو هاش و تمییز کرد  و رفت دست و صورتش و شست و صبحانه شو خورد 

یه دوش آب گرم گرفت و بعد آب و سرد کرد  یه جیغ   کشید و حسابی سر حال اومد  وقتی که بیرون اومد 

به موهاش  رسید  تمام سعیش و کرد که امروز بهتر از همیشه باشه

ارایش کرد  بهترین لباسشو پوشید   و موهاش و  سشو ار کشید 

بعد چادر ش و سر کرد و بیرون زد  یه تاکسی گرفت و خودش و رسوند به مترو 

ایستگاه سوم  بود  که 

 با حوصله چادرش و تا کرد و داخل کیف قرمزش گذاشت 

 بی توجه به آدمایی که بهش زل رده بودن اسپریش و در آورد  و زد

   بعد آینه شو در آورد و موهاش  مرنب کرد  کمی رژه لب شو پررنگ کرد 

 به ایستگاه مورد نظر ش   که رسید به سرعت  رفت  تو خیابون و  شروع کرد به قدم زدن و نفس کشیدن  مثل آدمایی  که مدتها  توی انفرادی تاریک زندگی کردن  و دلشون برای  آفتاب و  را ه رفتن  تنگ شده 


  به همه لبخند میزد  حتی به آدمای تنهایی که از کنارش  رد میشدن  و با خودشو  قهر بودن به آدمایی که انگار از لبخند  زدن او  ناراحتن  لبخندش و نثار آدمایی کرد که خودشون  و برای خودشون میگرفتن  اون آدمایی که  دستاشون تو دست هم بود و فکراشون پیش هم نبود  به همه لبخند زد  دوس  داشت امروز ساده لوح ترین آدم دنیا به نظر برسه  اما به هیچ قاعده ای پایبند نباشه  

دوس داشت  روی تمام پله های برقی های   متر برعکس راه بره   دوست داشت اون ور خط قرمزای وایسه و حرص همه رو در بیاره   مخصوصا آدمای توی    اتاق کنترل مترو   رو که بزرگترین دغده امروزشون  فاصله گرفتن از لبه ی سکو بود 

   خودش و به کافه  دعوت کرد به  یه قهوه و کیک پنیر  خودش و به  تاتر دعوت کرد 

برای خودش گل خرید  به پارک رفت  بهترین صندلی و انتخاب کرد  و از کیفش کادویی رو در آورد  و با ذوق شوق شرو  کرد به  باز کردنش  دوس داشت امروز نقش بازی کنه دوس داشت  ندونه تو ی اون کادو  چیه  دوست داشت از دیدن اون دستبند با عقیق های  سبز و اون  زنجیر طلایی نازکش  غافلگیر شه 

از ته دل  خندید  به خودش تبریک  گفت که تولدش انقدر برای خودش مهم بوده  دستاشو دور شونه هاش  گره زد و به خودش گفت که دوستت دارم 

بعد چند ساعت به خونه برگشت و رفت گوشی خاموشش و از اتاق بر داشت و روشنش کرد پیام های تبریک زیادی از طرف دوستاش اومده بود  به جاهای زیادی دعوت شده بود 

اما  راضی بود چون  میدونست هیچکس اندازه خودش  نمیتونه دوستش داشته باشه و  اون  بهترین روز زندگیش و با بهترین  آدم زندگیش  سپری کرده بود 


///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

پ.ن 

گاهی  باید به خودت تبریک بگی و  خودت و عمیقا دوست داشته باشی 

امروز  برای من همون روزه 

تولدت  مبارک  سحر  د.د  و د.د و د.د و د.د 







 

 
 
 

چند ساله سه شنبه هشتم مرداد 1392
 

چن ساله یه مادر خسته س

توی چشمای مات و دلمردم 

یه زن ساده که نمیدونه 

چی سرخنده هاش آوردم 

مادر قانعی که چن ساله 

زندگی میکنه توی سختی

روی پنجش بلند میشه اما 

باز کوتاهه واسه  خوشبختی

بیست و چندین بهار عمر من و

توی تنهایی جشن میگیره 

مثل شمعای کیک میسوزه 

مثل شمعای کیک میمیره 

آزو های سادش و هر روز 

با لباسای رنگی میشوره 

بند رخت حیاط خلوتشون 

از مسیر بادها دوره 

هی اتو میزنه لباسا و 

 آرزو های آب رفتشو باهم 

سوزن کندشم نمیدوزه 

درزهایی که واشده تو غم 

چند ساله که خوب میدونه  

وارث چشم دختری خسته اس 

بیست و چندین  بهاره تو فکرم 

مادری ام که دستهاش بسته س


پ.ن 

همه میپرسند :

 حالت چه طور است؟؟؟؟؟

اما کسی یکبار هم  نپرسید 

بالت.............؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

 
 
» مسعود رشیدی,�xاٮ=�x�%/
» زندگی
» عطر بهشت (ریحانه کرم پور)
» باران نارنجی
» پاکنویس(انجمن شعر دانشگاه پیام نور)
» علی حیات بخش
» سنگچین(سعید بیابانکی)
» از مخمل و ابریشم(بهروز یاسمی)
» هارایلار
» آینه
» آستین تر
» قهوه و سیگار
» اشعار محسن طاهری
» خلوت بارانی
» مهدی اخرتی
» میخکوبیسم
» سید مهدی موسوی
» آصف نوروزی
» مرز تنهایی
» فورگ (رسول امیری)
» اتاق شعر (ابراهیم عالی پور)
» عطارد
» دیشب نامه
» بعد از لبخند(راضیه آب نیکی)
» تا نبودن مهر می ورزم (مرتضی روشن بین)
» دفتر فکر
» آوای قلم
» حمزه زارعی
» کانون ادبی ((قاف))
» اصغر معاذی
» نیما نجاری (اشعار آزاد)
» غزل خانه
  RSS 2.0  

Weblog Themes By Blog Skin
 

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود